شورَم


شورم، وبلاگي براي تمام گيلكان



واژه‌نامه آن‌لاين گيلكي به فارسي و فارسي به گيلكي

شيون فومني

طراحي صفحات وب شما

اجتماع وبلاگ نويسان لاهيجان

نشريه دانش‌جويي ني‌ناكي

يك مصاحبه با يك مردِ ناشناخته


چهارم سپتامبر سال 1997 ميلادي ، فرنگيس حبيبي از بخش فارسي راديو فرانسه ، گفتگويي كوتاه و تلفني را با بيژن نجدي ، شاعر و داستان نويس فقيد گيلاني انجام داد كه اين دومين و آخرين گفتگويي بود كه نجدي در طول عمر خويش و پس از دريافت جايزه قلم گردون ، تن به آن داد . سوم شهريور 76 ، بيژن نجدي بر اثر عارضه سرطان ريه دنيا را ترك كرد . گفتگو را با هم بخوانيم

آقاي بيژن نجدي! معمولا اسمي را كه براي يك مجموعه داستان انتخاب ميكنند از نام يكي از برجسته ترين داستان هاي همان مجموعه مي گيرند. در مجموعه داستان شما ، هيچ يك از داستان ها نام كتاب ، يعني : يوزپلنگاني كه با من دويده اند ، را بر خود ندارد . اين اسم را چطور انتخاب كرديد ؟

نجدي : اصولا يك مقوله ايي به نام خود يوزپلنگ در طبيعت وجود دارد . يوزپلنگ يكي از حيوانات رو به انقراض طبيعته . از طرف ديگه ، يكي از دونده ترين هاش و جاه طلب ترين هاش. منتها يه جاه طلبي زيبايي در يوزپلنگ هست . الان فكر ميكنم در آفريقا فقط يكي دو تا يوزپلنگ بشه در طبيعت ديد. يه نسل رو به انقراض هست. اين از اينجاش. از اون طرف ، در طول تاريخ گاهي همچين شكلي در انسان به وجود مياد. يعني يه نسلي آرماني داره ، رويايي داره و براي رسيدن به ان رويا كه من اسمشو جاه طلبي زيبا شناسانه مي ذارم ، دقيقا از نظر من كار يوزپلنگ رو ميكنه و تاريخ ثابت كرده كه اينها هرگز به اون رويا شون نميرسند و عملا هم تاريخ ، در ايران و در سرتاسر جهان نشان داده كه همواره اين آرمان خواهان بزرگ ، يوزپلنگان جهان ، همواره مورد تهاجم ضد خودشون قرار گرفتن و عملا ميبينيم كه امروز هم در جهان رو به انقراضند. اينه كه اين وجه تسميه اش براي من انطباق داره به هر انسان ارمان خواهي كه در طول تاريج به خاطر انسان دويده...

سبك و شيوه ي بيان نوشتاري شما خاص هست . به نظر من اين جور به نظر مياد كه در نوشتار شما ، اشيا جاي بسيار مهمي دارند و در واقع پرسناژهاي جانداري هستند كه از طريق تشريح حالات و حركات اونهاست كه عمل ، حسيات و تجربيات پرسناژ هاي انساني مفهوم ميشه . چند تا مثال ميزنم از درون كتاب ؛ يوزپلنگاني كه با من دويده اند : مليحه زير چتر آبي و در چادري كه روي سرتاسر لاغريش ريخته شده بود. از كوچه ايي مي گذشتكه همان پيچ و خم خوابها و كابوس او را داشت . آقاي نجدي اين سبك و شيوه را چطور توجيه مي كنيد ؟

شروع هر قصه به نظر من از تاثرات حسي ، زماني و تاريخي اش به شكل يك شبكه پيچيده ايي از ادراك عمل ميكنه. به نظر من همينطور كه اين شبكه ادراك پيچيده است ، نثر هم بايد با شاخه شدن جلو بره. اين شاخه شاخه شدن در شكل ظاهريش ، شكاف بين كلمات است. يعني من اصلا معتقدم كه شكاف بين كلمات نبايد توسط خود نويسنده پر بشه. اين از يك طرف. از طرف ديگه اصولا واژه براي من خودش يك هويت هنري نداره، بلكه در محاصره زمان و موقعيت برايش توليد معنا و وجه زيبا شناختي ميشه، والا در شكل منفردش به نظر من فاقدشه. من براتون يه مثال ميزنم: فرض كنيد شما كه الان تو اروپا تشريف داريد ، يك مسافري بياد يك پنجره كوچك از خونه ي شما رو از تهران بياره! بده به شما كه خانم فرنگيس حبيبي هستيد. اينجا يك پنجره كه به شما داده
ميشه ، من مطمئنم كه شما چند ثانيه بعد به گريه مي افتيد!...يعني اين پنجره در موقعيت زماني و مكانيش هويت ديگه ايي پيدا ميكنه. در حالي كه اين پنجره الان تو خونه ي من هست و منو به گريه نمي اندازه!. و يا اينكه اصلا من نمي بينمش. شئي اگر فقط حالت شئي وارگيش را داشته باشه ، ارزش هنري ندارهو به نظر من هر كسي اونو بكار ميبره دچار شئي ربودگي ست. اما اگر ما بدونيم كه شئي در وابستگي به موقعيت زمان و مكان و چسبيده به خاطرات و خود انسان عملكرد پيدا ميكنه ، اونجاست كه وجه هنري شئي ظاهر ميشه. بنابراين من اينطور ميتونم جمع بندي كنم كه اگر يكبار يك چتري در يك قصه هويت پيدا ميكنه ، به خاطر حضور انسانهايي كه من نمي خواهم از آنها نام ببرم و در جوار اونهاست كه هويت پيدا ميكنه

و حالا كمي هم از خودتان و كارهاي گذشته و آينده تون بگيد؟

نجدي : قبلا خدمتتون بگم كه من به شكل غم انگيزي بيژن نجدي هستم ! 54 سالمه و بطور دقيق تصميم دارم كه تا اولين صبح قرن بيست و يكم هم زندگي بكنم. اون روز صبح ميخوام از خواب پا شم ، يه صبحانه اي بخورم، سيگاري بكشم و يه كلت رو بذارم رو پيشانيم و ماشه اش را بكشم. باري اينكه من مطمئنم كه اصولا بشر دست از خونريزيش بر نمي داره . به اطرافتون تو اروپا نگاه كنيد . واقعا تو اروپا ببينيد چه خبره ؟ مركز تمدن جهان و اصولا شرمنده از خونريزي هاي اطرافش نيست! در واقع يك همچين خستگي فلسفي اي با من هست از گذشته...اما براي اينده چه ميخواهم بكنم ؟ باور كنيد هيچ برنامه ي خاصي ندارم! يك مقدار نوشته دارم.يك مقدار قصه دارم. و اينها فكر ميكنم پروانه ـ همسرش ـ برام داره جمع ميكنه . اونها رو شايد بتونه چاپ كنه . من ديگه از اينجا به بعد رويايي ندارم . مگر اينكه پروانه بخواد از اين بابت بهش عمل كنه...



ما موفق شدیم

از همه رفقایی که همکاری کردند متشکریم. بالاخره نام زبان گیلکی هم به لیست زبان های مادری سایت »کا.ئی.ئو« اضافه شد. حالا همه علاقمندان می توانند نامه های گیلکی خودشون رو بنویسند و در این نامه ها از دغدغعه ها و احساسات و عواطف و حتا نگرانی های خودشون برای بشر آینده بفرستند. برای این کار کافیه ابتدا به آدرس زیر بروید:
http://www.keo.org/uk/pages/message.php
بعد نامه خودتون رو در محل مورد نظر بنویسید. البته یادتون باشه که نامه باید حداکثر 6000 کارکتر داشته باشه. بعد بقیه فرم را پر کنید. در بقیه جاهای خالی به ترتیب از شما: نام، نام خانوادگی، جنسیت، تاریخ دقیق تولد، ملیت، کشور محل زندگی و کشوری که از آن جا نامه می نویسید، زبانی که با آن نامه می نویسید، زبان مادری، حرفه، سرگرمی ها، آدرس پست الکترونیک، آدرس شش نفر از دوستان جهت معرفی این پروژه به آن ها (در صورت تمایل شما) و نیز راهی که از آن طریق با این طرح آشنا شدید خواسته می شود. در پایان هم روی دکمه ارسال کلیک کنید. موفق باشید



اين يادداشت را حتمن بخوانيد

تذكر: گيلك‌هاي عزيز اين نامه را تا انتها بخوانند. اهميت قضيه زياد است
اگر با انساني متعلق به پنج‌هزار سال بعد برخورد كرديد،
دوست داريد به او چه بگوييد؟


اين سوال شايد احمقانه يا عجيب به‌نظر برسد. اما ممكن است. پروژه‌اي به نام پروژه «كا.ئي.اُو» توسط چند تن از دانشمندان و فعالين فرهنگي جهان به‌راه افتاده است. براساس اين طرح، با حمايت سازمان يونسكو ماهواره‌اي به فضا پرتاب خواهد شد. اين ماهواره به دور زمين خواهد چرخيد و دقيقا پنج‌هزار سال بعد به سطح زمين بازخواهد گشت.
دانش‌مندان در اين ماهواره، يادگاري‌هايي از انسان امروز قرار داده‌اند تا به دست انسان پنج‌هزار سال آينده برسد. تا به شناخت بيشتر وي از انسان امروز كمك كند.
از جمله اين يادگاري‌ها نامه‌ها و نوشته‌هاي انسان‌هاي كره زمين به زبان‌هاي مختلف است.
مسئولين سايت كا.ئي.اُو. دات او.آر.جي در بالاي فرمي كه به همين منظور آماده كرده‌اند مي‌نويسند:
« هر كسي كه بر روي زمين زندگي مي‌كند، كوچك، ضعيف، قدرتمند يا توانگر چهار صفحه براي خود دارد تا پيام خود به فرزندان آينده زمين را بر كاغذ آورد. تمام پيام‌هاي دريافت شده، بدون هيچ‌گونه دست‌برد يا سانسوري در ماهواره جاسازي شده و اعزام مي‌شوند.»

در فرمي كه به‌همين منظور در سايت اختصاصي اين پروژه آماده شده، شما پس از وارد كردن مشخصات خود از قبيل مليت، محل زندگي، محلي كه از آن‌جا نامه را مي‌فرستيد، زباني كه نامه بدان زبان نوشته مي‌شود و نيز زبان مادري خودتان. همين‌طور آدرس پست الكترونيك و مشخصات شخصي ديگر، مي‌توانيد نامه خود را در محل مخصوص وارد كنيد و روي دكمه ارسال كليك كنيد.
Keo?
دانش‌مندان كشف كرده‌اند كه تنها سه آوا در بين تمام صاحبان زباني وجود دارد و يكسان تلفظ مي‌شود و آن سه همين ك و اِ و اُ هستند. وجه تسميه اين پروژه هم همين مسئله است.
http://www.keo.org/
اين هم آدرس سايت اختصاصي اين پروژه است كه توضيحات بيشتر و نيز فرم ارسال نامه شما به زبان مادريتان براي انسان پنج‌هزارسال بعد در آن قرار دارد.
نيمه تاريك قضيه
در فرم مربوطه و در قسمت انتخاب زبان و زبان مادري، حتا زبان كردي و آذري نيز ديده مي‌شوند. اما متاسفانه خبري از زبان گيلكي نيست. و البته اين به هيچ‌وجه كوتاهي از طرف عاملان اين پروژه نيست. چرا كه زبان گيلكي كاملن گمنام و ناشناخته است. پس طبيعي است كه در اين فرم حضور نداشته باشد. اما، مايي كه دوست داريم با انسان پنج‌هزار سال بعد با زبان مادري خويش سخن بگوييم و زبان مادري خويش را گيلكي مي‌دانيم، وظيفه داريم كه اين زبان را در اين پروژه معرفي كنيم.
براي اين‌كار، من متني را آماده كرده‌ام و در آن پس از توضيحي پيرامون منطقه جنوبي خزر و زبان ساكنين آن، از مسئولين سايت درخواست كردم كه عنوان «گيلكي» را هم به ليست خود اضافه كنند. حال موفقيت اين طرح به همكاري شما بستگي دارد. هركس كه به اين كار علاقه دارد، كافي است در قسمت ارسال نامه ميل‌باكس خود متن زير را قرار دهد و در قسمت عنوان نامه بنويسد:
Where is my language?
در قسمت آدرس گيرنده آدرس زير را بنويسد:
Eko1@keo.org
و نامه را از طرف خود به اين آدرس بفرستد. متني كه بايد در نامه خود قرار دهيد به‌اين شرح است:

************************************************

Hi,
Im an Iranian. But my language is not Farsi. I am living in North of Iran and south of Caspian sea. This zone name is Guilan and Mazandaran. Guilan and Mazandaran are two states in IRAN that theire people’s language is “GILEKI”. Not Persian or farsi!
Farsi is our National language in all of Iran. But many people in Iran are Kurdish or Azeri or Arab or Gilak. Theire National Language is Farsi. But each of these, has a Mothertongue language. For example: Kuidish, or Azerbayjani or Arabic. And our mothertongue language is GILEKI.
But, when I want to fill KEO.org form and send my letter for you, I can’t see my mothertongue language. I want to write with my language, mean GILEKI. Please place GILEKI in Mothertongue languages list in your website.

Thanks a lot

************************************************



نامه سرگشاده جمعي از اساتيد و دانش‌جويان گيلك دانش‌گاه گيلان به صدا وسيما

متن زير، متن نامه‌اي سرگشاده است كه به ابتكار نشريه دانش‌جويي ني‌ناكي در دانش‌گاه گيلان تهيه و به امضاي بيش از دويست و پنجاه تن از دانش‌جويان و اساتيد گيلك دانشگاه گيلان رسيد. به دليل حجم زياد از آوردن نام امضا كنندگان خودداري مي‌كنيم. متن زير در نشريه دانش‌جويي ني‌ناكي نيز چاپ شد. همين‌طور به خبرگزاري‌هاي ايسنا و ايلنا مخابره گشت.
به‌نام خداوند
نامه سرگشاده به رياست صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، مركز گيلان

رياست محترم سازمان صدا و سيماي مركز گيلان، ما جمعي از استادان و دانشجويان گيلك دانشگاه گيلان، از آن‌جايي كه حضرت‌عالي را بالاترين مقام مسئول در آن سازمان مي‌دانيم، انتقادها و اعتراض‌هاي خود را به اين وسيله به اطلاع جناب‌عالي مي‌رسانيم. اميد است كه مورد توجه و ترتيب اثر واقع شود.
بي‌شك، در دنياي امروز و با روند فعليِ جهاني‌شدن، تنها اقوام و فرهنگ‌هايي توان ماندگاري و ايفاي نقشِ درخور خواهند داشت كه در درجه اول به خودباوري رسيده باشند. و اين خودباوري جز با توليد فكر و انديشه توسط صاحبان آن فرهنگ قوام و دوام نخواهد يافت.
در دنياي امروز، امواج اطلاعاتي از راه‌ها و وسايل گوناگون به سوي انسان معاصر روان است. تاجايي كه در كشور خودمان، شش شبكه تلويزيوني و چند شبكه راديويي و بي‌شمار روزنامه و هفته‌نامه و ماه‌نامه و فصل‌نامه و سال‌نامه و... مشغول توليد يا نقل و انتقال اطلاعات هستند كه به اين‌ها بايد سايت‌هاي پرشمار اينترنتي و شبكه‌هاي ماهواره‌اي را نيز اضافه كنيم.
حال پرسش اين است كه در چنين دنياي سرشار از رفت و آمد اطلاعات و تبادل انديشه ميان انواع اقوام و فرهنگ‌ها، تكليف فرهنگ و هويت گيلك چيست؟ چه چشم‌اندازي براي موجوديت و هويت اين قوم در نظر گرفته شده است؟
آيا نه اينكه مهم‌ترين هدف راه‌اندازي شبكه‌هاي استاني، خدمت به فرهنگ و ادبيات و هنر و آداب و رسوم و از همه مهم‌تر و كلي‌تر، هويت بومي است؟
حال اگر ما به عنوان جمعي از استادان و جوانان دانشجوي اين ديار، چنين انتظاري از شبكه تلويزيوني استاني خود داشته باشيم، زياده‌خواهي است؟
رياست محترم صدا وسيماي مركز گيلان، پرسش ما از شما اين است كه:
چرا توليد برنامه در شبكه تلويزيوني موسوم به «باران» اين قدر ضعيف و حتي از استانداردهاي ضعيفِ داخل كشور هم پايين‌تر است؟
چرا بايد نقطه قوت اين شبكه و پرطرفدارترين برنامه‌هاي اين شبكه، بازپخش توليدات شبكه تهران و سريال‌هاي خارجي باشند؟
آيا مي‌دانيد كه مخاطبان شما چه كساني هستند و اين مخاطبان ساكن چه منطقه و صاحب چه فرهنگ و زباني هستند؟ اگر مي‌دانيد، پس چرا بخش اعظم برنامه‌هاي توليدي راديو و تلويزيون گيلان به زبان فارسي است؟ و اگر دست بر قضا در برنامه‌اي (كه معمولا برنامه طنز است!!!) از برنامه‌هاي توليدي صدا وسيما گفت‌و‌گويي به زبان گيلكي به گوش برسد، به بدترين نوع ممكن گيلكي و مخلوط با لغات و افعال غير گيلكي و عموما فارسي خواهد بود كه مخاطب را به ياد هر زباني جز زبان گيلكي خواهد انداخت.
آيا اين رويكرد موجبات دلسردي جوانان گيلك از زبان خود را فراهم نخواهد كرد؟ آيا آنان را متقاعد نخواهد ساخت كه زباني به نام زبان گيلكي وجود خارجي ندارد و اگر هم دارد، همين معجون فارسي-گيلكي است كه از راديو و تلويزيون مي‌شنوند و مي‌بينند؟
چرا در بيشتر توليدات شبكه، طراحي لباس، شخصيت پردازي و ديالوگ‌ها به سويي جهت‌گيري مي‌شوند كه همواره افراد بدبخت و بيچاره، يا ژنده‌پوش و يا افراد نادان و شوخ و شنگ و يا افراد داراي ضعف شخصيتي گيلكي حرف مي‌زنند. آن هم همان گيلكي مخصوصي كه بيشتر براي خنداندن مخاطب است تا ايجاد ارتباط! و در عوض افراد اتو كشيده و خوش لباس، يا افراد عاقل و تحصيل‌كرده و كم‌حرف فارسي‌زبان از آب درمي‌آيند؟
آيا اين تاثير منفي بر ذهنيت كساني كه قصد استفاده از زبان گيلكي را دارند نخواهد گذاشت؟
چرا در برنامه‌هاي توليدي شما يك دانش‌جو يا استاد دانشگاه نمي‌تواند گيلكي حرف بزند؟ آيا ما به عنوان دانش‌جويان گيلك، وجود خارجي نداريم؟ تا كي بايد در برنامه‌هاي صدا و سيما زبان شيرين گيلكي را تنها جاري بر لب‌هاي افراد لُمپَن ببينيم. و اگر سازندگان محترم خيلي محبت كنند، تنها افراد جليقه و چاروق‌پوش حق گيلكي حرف زدن در برنامه‌هاي آن سازمان را داشته باشند؟ قصد كوچك شمردن جليقه‌پوش‌ها و چاروق‌پوش‌ها را نداريم. بلكه مي‌خواهيم بگوييم اين‌ها فقط يك قشر از صدها قشر گيلك زبانند.
رياست محترم صدا وسيماي مركز گيلان، سازندگان اين برنامه‌ها و كساني كه از بيت‌المال براي ساخت چنين برنامه‌هايي خرج مي‌كنند و نيز كساني كه دست‌اندركار مديريت آن سازمانند، اگر گيلك هستند كه بايد بدانند در مقابل جوانان سرگشته و خودگم‌كرده گيلك و نسل فردا بايد پاسخ‌گوي اعمال خود و ضرباتي كه دانسته يا ندانسته بر پيكر نيمه‌جان زبان و فرهنگ گيلك زده‌اند، باشند. اگر هم گيلك نيستند، كه بايد بر چنين وضعيتي تاسف خورد كه دست‌انداركاران حساس‌ترين بخش فرهنگي و هويتي استان عزيزمان افرادي غيربومي هستند. و در هر دو حال، آن عزيزان در فرداي قيامت بايد پاسخ‌گوي خداوند باشند.
و در پايان، اين پرسش هم‌چنان باقي مي‌ماند كه با چنين رويكردي، وقتي كه خود به دستِ خود، كمر همت به خشكاندن ريشه‌هاي خويش بسته‌ايم، چگونه مي‌توان اميد حضور جهاني و مقابله با تهاجم فرهنگي غرب را داشت؟
با تشكر، اميدواريم كه انتقاد و اعتراض ما را به حساب نگراني و دلسوزي و پايبندي‌مان به ارزش‌هاي بومي‌مان بگذاريد. با اميد باروري و شكوه فرهنگ و هنر گيلكي و فراتر از آن، تمام ايران عزيزمان.

هيات تحريريه نشريه دانشجويي «ني‌ناكي» و جمعي از استادان و دانش‌جويان گيلك دانشگاه گيلان



آره من شمالی هستم

آره من شمالی هستم آهنگ و خواننده : عماد رام متولد ساری
گفتم از سیاهی نیستم گفتم از سپیدی نیستم
گفتم آنچه از خود من در خور من دیدی نیستم
از نواحی شمال، جلگه های سبز و خیسم
مثل بارون سادگی مو رو تن گل می نویسم
یه سلام گرمی دارم که می لرزونه صداتو
دریای سخاوتم من
پر کن از من کوزه هاتو
حس دستای غریبم حس گندم و برنجه
خونم از خاکه و سبزه، دل من صندوق گنجه
آره من شمالی هستم، بوی بارون می ده دستم
آره من شمالی هستم، بوی بارون می ده دستم
شهرم از جاییه که دریای پیرش
یادگاری از زمانهای قدیمه
جایی که خواستن و خوشبختی و موندن
یه آلونک، یه چراغ و یه گلیمه
جایی که معجزه ی ساده ی بارون
عطر نارنجو می بخشه به تن خاک
جایی که دیدنیه صبح و غروبش
روی ساحل روی ماسه های نمناک
آره من شمالی هستم، بوی بارون می ده دستم
آره من شمالی هستم، بوی بارون می ده دستم
http://erpe.persianblog.com برگرفته از



* خاستگاه تآتر(قسمت آخر)*

به تعزیه ها نسخه می گفتند واین نسخه ها بدون استثنا به شعر ساخته و نوشته می شد تعزیه خوانها که هر یک به نام نقشی را که ایفا می کردند شمر خوان – یزید خوان – ابوالفضل خوان – رقیه خوان-زینب خوان نامیده می شدند برای تاثیر نقش خویش و به هیجان آوردن تماشاچیان بیان شعری را با آهنگهای دلپذیر ومتناسب با کیفیت روانی و اخلاقی قهرمانها می خواندند . از این رو ی چون نسخه ای ساخته می شد آهنگ سازان از دستگاههای موسیقی مختلف موسیقی اصیل ایران بر بیانها در سه گاه –چهار گاه – دشتی –مخالف- همایون-نوا و دیگر گوشه ها آهنگ می نهادند و بدین گونه هم شنوندگان تماشاچی لذت می بردند هم موسیقی اصیل ایران در مقابل موجهای عظیم مخالفتها ایستادگی می کرده وبه سلامت از خطر می رهید هم خوانندگان خوش صدا و موسیقی شناس تحویل جامعه می گردید وهم آهنگسازان بزرگی چون ملا موسی گیلانی معروف به مرد و شیخ محمود کردستانی ودیگر بزرگان موسیقی برخاسته ودر غنی ساختن دستگاههای ایرانی وجهش آن به آینده بهتر وکمال می پرداختند آلات موسیقی که در تعزیه ها بکار گرفته می شد نی هفت بند- شیپور-سنج-طبل-بالابان و قره نی وچون اینها بود.
شخصیت های زن نسخه ها را مردان ایفا می کردند وبرای این کار از وجود جوانان خوش اندام که صدای ظریفی هم داشته باشند بهره وری می شد اینان چنان در جامه های سیاه پوشیده می شدندکه جز دو چشم هیچ جای بدنشان دیده نمی شد.اوج تعزیه آرایی در گیلان با قتل آقا بالا خان سردار پایان گرفت وتآتر رخ نمود اما برای توجیه بهتر پاگشایی تآتر باید از جشنها نیز سخنی به میان آید و نحوه آن شناخته شود.
در دورانی که مردم هیچ ملجا و پناهی نداشتند وحقوق انسانی آنها شناخته نبود قدرتمندان هر چه می خواستند می کردند وهر که زبان در کام می جنبانید به خشم و سخط گرفتار می آمد دلقکها در دربار ودستگاههای قدرتمند بهترین رساننده دردها به شمار می آمدند اینها را گرچه تاریخ هنر به چیزی نشمرده است ولی واقعاً باید مورد ستایش قرار گیرند کارشان مردمی بود اگرچه خود بی خبر از نقش شایسته ی خویش فقط قصد جلب رضای خاطر عاطر!! وکسب درآمد بیشتر از کیسه شاه یا خزانه دولت را داشتند،اینها بجا وبه هنگام ظلم وفساد حکام و امرا و افراد متنفذ و دولتمردان ودرهم گسیختگی نظم زندگی وخانواده مردم عادی را که دستشان به جایی بند نبود به زبان طنز در مجالس شاهانه بیان می داشتند،اگرچه انبساط خاطر شاه را فراهم می کردند ولی ای بسا که به غلط هم تیری به هدف می خورد و به داد مظلومی رسیدگی می شد.
توسط همین دلقکها و شاگردانشان و یاری دسته های مطرب موضوعات خنده آوری به گونه نمایش اجرا می شد،بدین معنی که موضوعی انتخاب وبه افرادی که می بایددر اجرای آن شرکت داشته باشند مطالب لازم گفته می شد و این افراد بجا و به موقع در بازی گونه شرکت جسته و سخنانی متناسب بر زبان می آوردند وبرای جلب توجه بیشتر و خود نمایی زیادتر هر چه می توانستند شکر می ریختند و مطالب اساسی را به زبانی عامیانه و عبارات و اشعار باب مردم کوچه و حتی گاهی مستهجن بیان می داشتند ،این عرض وجود دلقکها نمایش کمدی را نه به معنی واقعی و درست بلکه به گونه ای بسیار ابتدایی و غیر هنری و غیر علمی در میان مردم راه داد،دامنه این کار به شهرستانها نیز کشیده شد عده ای ازین نو خاستگان برای سرگرمی حکام دست به کار شدند وبا استفاده از همان سکوها به دادن نمایشاتی در گیلان پرداختند این نمایشها در اعیاد و جشنها در فضای باز جلو دارالحکومه گیلان برای خان حاکم واعیان و دولتیان و تما شاچیان عادی برگزار می گردید.بازیگران سعی زیادی در بکار گرفتن لهجه های مختلف مردم ایران داشتند و الحق نیز بدانسان که شنیده شد موفق هم بوده اند.
این مجامع بازیگر را در گیلان چارصندوق باز،می خواندند و نمایشنامه های چار صندوق باز ها عبارت بود از رقص کابلی ،زن رفیق باز ،زن دار بی زن،حاکم بلخ و متاسفیم که امروز این نوع نمایشنامه ها برای ارزیابی درست در دست نیست و تقریباً فراموش شده است،اگرچه اینگونه نمایشها جنبه محلی چندانی نداشت ولی می دانیم به موازات همین تآترگونه ها در گیلان ،بازیگری هایی چون ،عروس گوله و غول و نظایرآن هم داشتیم و هنوز گاه وبیگاه مشتاقانی آن را به تماشا می نشینند .
هم زمان با کار چارصندوق باز ها گونه ای تآتر زنانه هم در گیلان رواج یافت و خانم ها در جشنهای اعیاد ،عروسی،زایمان نمایشاتی به نامهای :می خوام برم تو آفتابه، حمومک مورچه داره،خاله رورو،تره نوگوفتم مرده ره نبی ،جم جمک برگ خزون،برای سرگرمی مهمانان وسیله زنان مطرب می دادند،در این بازیها یا اصلاً شخصیت مرد وجود نداشت و یا خانمها طبعا ً جور کشی نموده در این نقش نمایان می شدند.
گذشته از این دلقک بازیها ،با آگاهی های مردم گیلان از کشورهای بیگانه خصوصاً روسیه علاقه زیادی به تآتر کاملاً علمی و هنری ،به معنی متداول امروز ابراز می گردید و در چنین دوران اشتیاقی دو برادر آذر بایجانی به نام های کمال و جمال ،هنرمندان مبرز آذربایجان ،به گیلان آمده چهار یا پنج نمایشنامه ی میهنی به معرض تماشا گذاشتند ،اثری که این نمایشها بر روحیه مردم ما گذاشت بسیار زیاد بود و این نمایشات قبل از سرو سامان گرفتن تآتر ملی یعنی اولین پایگاه هنری ایران تهران است.
نتیجه می گیریم که مردم گیلان به راستی قدرت پذیرش هنر نو را داشته و تشنه تآتر بودند منتهی انصاف را باید نظری به اجتماع ارامنه در گیلان افکند ،کاری به بررسی تاریخ مهاجرت این اقلیت مذهبی نداریم چون خود بحثی جداست ،این اجتماع کوچک در هر جا که بوده و هستند پای بندی شگفتی در حفظ سنتها وآداب قومی خود دارند و سعی می کنند جنبه پیشگامی را هم برای خویش حفظ کنند،ولی با همه منعی که مردم مسلمان از آمیزش با غیر مسلمان داشتند وبا اینکه گردن نهادن مردم گیلان به این منع الزامی بود باز هم آمیزش هایی میان روشنفکران جامعه ی گیلک و ارامنه در می گرفت و بدینوسیله آداب خوب و رسوم ارزشمند آنها به میان مردم ما رسوخ می یافت و قاطعاً یک رسم خوب ،نفوذ تآتر بود که برای جامعه ما ناشناخته نبود.
ارامنه بعد از اسکان قطعی در گیلان اجازه ی ساختن کلیسایی را به دست آوردند اما این کلیسا دیری برپای نماند و مردم آن را ویران ساختند١ تا آنکه به سال 1889 میلادی مجدداً کسب اجازه برای بازسازی آن شد و کلیسایی به نام سورب مسروپ٢ sourb mesrop ساخته شد و در زیر زمین همین کلیسا در یک اتاق نمناک و تارک ارامنه برای خود مدرسه ای تاسیس کردند ولی روشن بود که این مدرسه نمی توانست جواب گوی نوباوگان ارمنی باشد ،در این موقع مردی خیّر به نام آقاوول هوسپیان نماینده بازرگانی تومانیاس در رشت به اسم همسرش مریم مدرسه کوچک مریمیان را ساخت و کلیه کارهای هنری و فرهنگی ارامنه در این کلیسا و مدرسه انجام می گرفت.
چون بالشویک ها به گیلان آمدند و بازار رشت برای یغما به آتش کشیده شد مدرسه مریمیان و کلیسا نیز طعمه ی شعله های آتش شد و از بین رفت.
در سال 1905 خواجه آوادیس هورطانیان به یاد بود پسر جوان و ناکام خود مگردیج هورطانیان که در وین روی در نقاب خاک کشیده بود مدرسه ارامنه را بنیاد نهاد و با احداث سن بزرگ و آبرومندی جهت اجرای تآتر و کارهای هنری ،هنر نمایش ارامنه جانی تازه گرفت و راه کمال پیمود ،دسته هایی به سرپرستی آبه لیان و گوستانیان وعده دیگری از هنرمندان معروف عصر از روسیه برای اجرای نمایش به رشت آمدند،اکثر این هنرمندان اصلاً ایرانی و ساکن تفلیس یا دیگر نقاط روسیه بودند.
در ایران زن حق نداشت در کارها با مردان مشارکت داشته باشد ولی بانوان ارامنه در محدوده اجتماعی خودشان ازین امر مستثنی بودند ،در تآترها ابراز هنرمندی می کردند و زنان نام آوری هم تقدیم عالم هنر کردند،گاهی نیز بانوان ارمنی نمایشات خاصی برای زنهای مسلمان ایرانی در همین سالن آوادیس ترتیب می دادند و این ابتکارشان اثرات فراوان داشت.
استثناﺋاًاز وجود این بانوان هنرمند در تآتر نوپای گیلان دعوت به عمل می آمد ولی نود و نه درصد این دعوتها به دلایلی پذیرفته نمی شد و حق نیز با آنها بود.
تشریح و توجیه اندک و فشرده بالا روشن کرده است که خاستگاه تآتر بدون هیچ بحث و تردید گیلان است،حال اگر تاریخ ساختمان سالن نمایش مدرسه آوادیس را که مقارن سال 1283 خ برابر 1322 ه.ق است تاریخ گسترش تآتر در گیلان بدانیم باز خواهیم دید که تآتر چهارسال و اندی پیش ازنمایش فانتوم خانه ظهیرالدوله در گیلان داده می شد و حال آنکه خیلی پیشتر ازین زمان برای مردم این منطقه سرسبز شناخته شده بود.
گیلانی آزادیخواه و مردم دوست به خوبی پی به تأ ثیر هنر تآتر در جامعه برده و می دانست ازین راه بهتر و زودتر می تواند مردم را از تمدن و فرهنگ نوین برخوردار سازد و اوهام و خرافات را از مغز آنها بزداید ،فهمیده بود که نیکوترین طرز درمان محیط بیمار از راه نمایش میسر و مقدور است،ازین روی به کوشش قابل تقدیری که جنبه فداکاری داشت برخاست و تاریخ آن فداکاریها دلپذیر تر از داستانهای هزارو یکشب ،عشق آفرین تر از شیرین و فرهاد و پراحساس تر از ویس ورامین است.


1-در سال 1230ه.ق خسرو خان گرجی به حکومت گیلان منصوب گردید ،این مرد روشنفکر شاید به انگیزه ی اصلاحات ارزنده ای که معارض منافع افراد و طبقات خاصی در رشت بود مبغوض گردید ودر 1234ه.ق این طبقات قدرتمند مردم را با پیش کشاندن مساﺋل مذهبی فریفته و علیه او شورانید ند،بلوا درگرفت و کلیسای ارامنه هم مورد هجوم قرار گرفت و ویران گردید.
2-سورب مسروپ از دانشمندان ارامنه است و به ویژه بدان جهت که در خط ارامنه تغییرات فوق العاده داده و در واقع خط فعلی را تدوین نموده جنبه روحانی و تقدس دارد.

مقاله از: فریدون نوزاد
برداشته شده از کتاب گیلان نامه



خبرگزاری دانشجویان ایران _ رشت

اقتصاد گیلان کشاورزی است و بیشترین صدمه به همین بخش وارد شده است.
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران حجه الاسلام مجتبی مودب پور نماینده مردم رشت درمجلس شورای اسلامی که در جلسه فوق العاده ستاد حوادث غیرمترقبه استان گیلان حضور داشت ضمن بیان مطلب فوق گفت: سی سال قبل دستمزد کارگر کشاورزی که در شالیزار کار می کرد تومان2500 بوده است و برنج صدری کیلویی 850 تومان، در حالی که امروز همان کارگر 12 هزار تومان می گیرد اما قیمت برنج تغیری پیدا نکرد و با توجه به اینکه اقتصاد عمده گیلان کشاورزی است و بیشترین صدمه بحران اخیر را هم این بخش دیده مشکلات اقتصادی گیلان خیلی عمیق تر شده است.
وی افزود: از صدا و سیما انتظار دارم زحمات شبانه روزی مدیران استان را بیشتر از اینها به نمایش بگذارد . اصل اول حفظ نظام است. استانداری وصدا و سیما هر دو از شاخه های نظام هستند . باید دعواها را در این بین کنار گذاشت . همه زحمت کشیده اند. اما متاسفانه استاندار گیلان مظلوم واقع شده است .
مودب پور خاطر نشان کرد: اگر رودبار و منجیل آباد شد بخاطر زلزله بود درآن زلزله ،هم خانه خراب شد و هم کشته دادیم دراین بحران برف هم خرابی داشتیم و کشته دادیم .خانه کسانی هم خراب شده که دچار فقر و ضعف مالی بوده اند. خسارت برف ده برابر زلزله رودبار و منجیل بود.



Designed By AmiN HassanpouR
2005
Copyright  ShouraM.BlogspoT.CoM  Ltd. Privacy Policy.
 

شورم خبرنامه



 

پيوند